|
شعر و یادداشت
|
آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم
به خطا آمده ام
به عبث زیسته ام
نگران می میرم
هرگز کسی اینچنین به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشسته ام
می ترسم
از سرمای توی مرداد می ترسم
از داغی بیست و پنجم بهمن
از قلاب کمربند مادر
از دستهای کتک نزده پدر، می ترسم
سردمه
می لرزم
می ترسم
از بی بنزینی این روزها
از ایران بی افتخار، می ترسم
از کبودی گردن اون پسره
از خط لب پاک شده اون دختره
من از خیانت می ترسم
از ضجه دختری که به زور سوار ماشین می کنندش
از محکوم شدن بی دادگاه، می ترسم
من از بوی عطر بغل دستیم می ترسم
از زیبائی چشمانم
از نگاه هرزه اون آقا می لرزم
از آدمای سر در گم این روزها می ترسم
من از صدای دیوارهای سنگی
از فریاد پنجره
از گریه یک مرد
از باغچه بی گل ، می ترسم
من از منفور شدن
از هم رنگ شدن
از مطرود شدن
می ترسم
بیش از این ها می توان خاموش ماند ... می توان ساعتی طولانی با نگاهی چو نگاه مردگان ثابت خیره شد در دود یک سیگار
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش می توانستم
- یک لحظه می توانستم ای کاش -
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بی شمار را ،
گرد حباب حاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که حورشیدشان کجاست
و باورم کنند
ای کاش می توانستم .
" شاملو "
چه بگویم ؟ سخنی نیست
می وزد از سر امید نسیمی
لیک تا زمزمه یی ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست.
چه بگویم ؟ سخنی نیست .
پشت درهای فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج اندیشی
خاموش
نشسته است.
چه بگویم ؟ سخنی نیست ...
" شاملو "
خاک آبستن بود
باد آبستن بود
ابر آبستن بود
در هیاهویی سخت بر سر پا ایستادند
تا که زاییدند ،
کودکش من بودم
بی قرار و مغرور
زاده ی اضداد
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست .
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه
یادگاری جاودانه ، برتر از بی بقای خاک
"شاملو"